تبليغاتX
جادوگر قلب


جادوگر قلب

تاحالا کسی قلب کوچکتون رو جادو کرده ؟

وقتي سقف خانه مان چکه مي کند از باران بدم مي آيد..

از وقتي مادرم پاي دار قالي مرد از قالي بدم مي آيد

از وقتي برادرم به شهر رفت و ديگر نيامد از شهر بدم مي آيد

از وقتي پدرم شبها گريه مي کند از شب بدم مي آيد

از وقتي دستان آن مرد سرم را نوازش کرد و بعد به پدرم سيلي زد از دستهاي مهربان بدم مي آيد..

از وقتي خواهرم پاهايش زير گرماي آفتاب تاول مي زند از آفتاب بدم مي آيد

از وقتي سيل آمدو مزرعه را ويران کرد از آب بدم مي آيد


و تنها خدا را دوست دارم!!!


چون او باران را فرستاد تا مزرعه مان خشک نشود!!!

چون او شب را مي آورد که اشک هاي پدرم را هيچ کس نبيند!!!

چون او مادرم را برد پيش خودش که او هم گريه نکند!!!

چون او به برادرم کمک کرد که برود تا آنجا خوشبخت تر زندگي کند!!!

چون من دعا کردم و مي دانم دستهاي آن مرد را که به پدرم سيلي زد فلج خواهد کرد!!!

چون او آفتاب را فرستاد تا مزرعه جوانه بزند!!!

چون او سيل را جاري کرد تا گناه انسان را از زمين بشويد!!!


و من تنها خدا را دوست دارم...

 

 

و من تنها خدا را دوست دارم..

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 15:25 توسط سما| |

 

 

با خود عهد بستم بار دیگر که تو را دیدم،بگویم از تو دلگیرم

ولی باز تو را دیدم و گفتم:بی تو میمیرم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:12 توسط سما| |

آخیش...

این واسه اینه که از یه دل مشغولی گنده نجات پیدا کردم

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 7:16 توسط سما| |

 

سلام به دوستان عزیز اینجا که می بینید بخشی از یه کتابه که دوستداشتم شما هم بخونید و اگه اسمشو حدس زدید یه جایزه دارید

هانری گفت و گو را با دختر جوان قطع کرد .بی آنکه دختر جوان متوجه شود پس از اینکه آخرین لقمه اش را خورد گفت:حالا می خواهید مرا کجا ببرید ؟

-شما نه موسیقی جاز را دوست دارید نه رقص را ؟

-نه

- پس می نونیم سری به کاباره ی ----- بزنیم

-جای جالبی است؟

-شما جای جالب تری سراغ دارید

...

- من جایی را دوست دارم که زنها برهنه می رقصند

....

(حالا مثلا رفتند )

بعد از کلی کل کل دختر می تونه با حقه هانری را مست کنه !!!!

وقتی بیدار شد توی رخت خوابی برهنه خوابیده بود !کنار او زنی مو هایش را تکان می دهد

...

(هه هه هه )

نادین از رخت خواب بیرون پرید . بدون لباس لوی آینه ایستاد 

...

چه اندام دخترانه ای داشت یعنی او این اندام را در آغوش فشرده بود؟نادین او را حین نگاه کردن غافل گیر کرد این طوری به من نگاه نکن لباس زیرش را برداشت و به شتاب پوشید

هانری گفت : چرا لباس می پوشی بیا اینجا. نادین سر تکان داد

هانری گفت ناراحتت کردم آخه مست بودم می دونی که

نادین گفت نه نه خیلی هم مهربان بودی فقط نمی خواهم دوباره شروع کنم آن هم در همان روز !!!!!

....

 

 

جالبه بدونید این کتاب مجوز چاپ داره و اصلا غیر قانونی نیست

                                                                      برداشت سانسور شده از کتاب ...... 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 16:31 توسط سما| |

موضوعی که می خوام راجع بهش صحبت کنم آن است که آدم باید باجنبه باشه نه مث بعضیا.          آخه می دونید من یه وب داشتم که یکی چشم و هم چشمی کرد و من مجبور شدم حذفش کنم  مجبور شدما تو منگنه بودم.دست خودم نبود. آخ چرا آدما به نزدیکهاشونم نارو می زنن اگه اون یارو رو دیدید بهش بگین خواهرش می خواد سر به تنش نباشه

من که باهاش قهرم

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 6:52 توسط سما| |

سلام من سما هستم

یه دختر که ۱۵ سالشه وخیلی تنها دلیل ساختن این وبم فقط واسه ی اینه که از تنهایی در بیام. اشتباه نکنید یعنی از بیکاری و ینواختی چون می خوام توش درد و دل کنم

در ضمن ممنونم که بهم سر زدید.

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:24 توسط سما| |


Design By : Night Skin